تبليغاتX
اتش بگير تا بداني كه چه مي كشم احساس سوختن به تماشا نمي شود عشق گمشده




عشق گمشده

درد و دل
نويسندگان : محمد رحيمي
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
اگه بگى دوستم دارى

اگه بگى دوستم دارى  

             تا آسمون پر مى گیرم

                زندگى گذشتم رو، دوباره از سر مى گیرم        

اگه بگى دوستم دارى

          مى میرم و زنده مى شم

             روشن تر از روز خدا ،خورشید تابنده مى شم

اگه بگى به غیر من

             کسى تو دنیا ندارى

               رو گفته هاى  این و اون   از ته دل پا  بزارى

من هم برات فدا مى شم

              گریه بى صدا مى شم

                           اگه بگى یار منى

                                   همدم و غمخوار منى

من هم برات یار مى شم

             یار وفادار مى شم!...



نويسنده: محمد رحیمی مورخ: سه شنبه 14 آبان1387 در ساعت: 10:16
|+|

من راز نگاهت را از آینه پرسیدم چشمان نجیبت را از دور پرستیدم

مثل گل نیلوفر چشمان تو بهاری شد از پیش دلم رفتی و نفهمیدم

مرز دل و چشم تو از شهر افق پیداست من سرخی گل را در خنده ی تو دیدم

در شهر اقاقی ها تو پاک ترین عشقی من راز شگفتی را از باغ دلت چیدم

لبخند زدی آرام بر گونه ی غمناکم من با گل لبخندت به حادثه خندیدم

ای کاش دو چشم تو سر فصل افق ها بود آن وقت تو را هر صبح از پنجره می دیدم

وقتی گل آرامش در باغ دلم روئید گلبرگ وجودم را بر عشق تو پیچیدم

خورشید شدی رفتی تا اوج شکوفایی من از عطش عشقت بر آینه تابیدم


نويسنده: محمد رحیمی مورخ: چهارشنبه 8 آبان1387 در ساعت: 16:5
|+|
دروغ نگو که همیشه چشم به راه منی

 

به چشم من نگاه نکن ، دوباره گریت می گیره

 

ساده بگم که عشق من ، باید تو قلبت بمیره

 

فاصله بین من و تو ،‌ از اینجا تا آ سموناست

 

خیلی عزیزی واسه من ، ولی زمونه بی وفاست

 

قسم نخور که روزگار ، به کام ما دو تا نبود

 

به هر کی عاشقه بگو ، غم که یکی دو تا نبود

 

بگو تا وقتی زنده‌ام ، نگاه تو سهم منه

 

هر جای دنیا که باشی ،‌دلم واست پر میزنه

 

برای این در به دری ، تو بهترین گواهمی

 

دروغ نگو ، که می دونم همیشه چشم به راهمی

 


نويسنده: محمد رحیمی مورخ: جمعه 19 مهر1387 در ساعت: 21:34
|+|
عکسهای من و دوستان
محمد-رحيميمحمد-36029

 

 

 

                                                     ارمينمحمد-84272

   

 

 

 

 عباس-2449عباس-


نويسنده: محمد رحیمی مورخ: یکشنبه 7 مهر1387 در ساعت: 21:53
|+|
سوره تماشا



به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.

حرف هایم ، مثل یك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
كه اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرایش كوهستان نیست
همچنانی كه فلز ، زیوری نیست به اندام كلنگ .
در كف دست زمین گوهر ناپیدایی است
كه رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

و من آنان را ، به صدای قدم پیك بشارت دادم
و به نزدیكی روز ، و به افزایش رنگ .
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه.

زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم :
چشم را باز كنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدیم كه بهم می گفتند:
سحر میداند،سحر!

سر هر كوه رسولی دیدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كردیم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم .
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.
جیبشان را پر عادت كردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

سهراب سپهری


نويسنده: محمد رحیمی مورخ: دوشنبه 1 مهر1387 در ساعت: 21:16
|+|
عاشق تنها
با تقديم گرمترين سلامها و بهترين ارزوها

با تشكر از دوستاني كه با نظراتشون ما را ياري نمودند خصوصا الناز عزيز كه براشون بهترينها را ارزومندم .

باز هم منتظر نظرات و راهنمايي هاي شما هستم.با تشكر


نويسنده: محمد رحیمی مورخ: شنبه 30 شهریور1387 در ساعت: 22:13
|+|
پنجره

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*



نويسنده: محمد رحیمی مورخ: شنبه 30 شهریور1387 در ساعت: 21:51
|+|
پس از مرگم
 

نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نميخواهم بدانم كوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولي بسیار مشتاقم كه از خاك گلویم سوتكي سازد

گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش

و او يكريز و پي در پي در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان

يک چند خفته را آشفته سازد

و بدين سان بشکند دائم سکوت مرگبار مرا !!!

...


نويسنده: محمد رحیمی مورخ: شنبه 30 شهریور1387 در ساعت: 20:33
|+|
نشانی
نشانی از تو ندارم اما نشانیم را یرای تو می نویسم

در عصر های انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار!

خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!

کلبه ی غریبی ام را کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب ارزوهای رنگی ام پیدا کن،

در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو!

حریر عشق را کنار بزن مرا می یابی...



نويسنده: محمد رحیمی مورخ: شنبه 30 شهریور1387 در ساعت: 20:32
|+|
قصه تنهایی من
با عرض سلام خدمت همه دوستان عزیز

امشب خیلی دلم گرفته  از این همه بود و نبود زندگی خسته شدم

بدجوری احساس تنهایی می کنم انگار که توی دنیای به این بزرگی کسی

همدم تنهایی من نیست.

 


نويسنده: محمد رحیمی مورخ: جمعه 29 شهریور1387 در ساعت: 21:39
|+|
عکس ویژه

برات می میرم عزیزم


نويسنده: محمد رحیمی مورخ: پنجشنبه 28 شهریور1387 در ساعت: 22:56
|+|
عکس عاشقانه سری 3
Image and video hosting by TinyPic

عشق

 


نويسنده: محمد رحیمی مورخ: پنجشنبه 28 شهریور1387 در ساعت: 22:54
|+|
دوستت دارم
عشق
نويسنده: محمد رحیمی مورخ: پنجشنبه 28 شهریور1387 در ساعت: 22:52
|+|
اینم چندتا عکس عاشقانه

                               **********************************

                              *********************************

           **************************************************

                    


نويسنده: محمد رحیمی مورخ: چهارشنبه 27 شهریور1387 در ساعت: 20:48
|+|
دختری

دختری بود عاشق همه چیز
عاشق شعرهای دفتر خود
عاشق دوستهای کودکی اش
خنده های قشنگ مادر خود

عاشق شعرهای حافظ بود
دوستدار مسافر سهراب
زیر لب عاشقانه های بنان،
اهل موسیقی و لباس و کتاب

روسری های آبی تیره
چادر ناشیانه ای بر سر
زیر پایش زمین خاکی و سرد
توی فکرش جهان بالا تر

بوی گل، بوی نم نم باران
مست می کردش و سبک می شد
فوری از لاک در می آمد
و بعد
مثل یک بچه صاف و رک می شد

گاه حتی تمام شبهایش
به تماشای آسمان می رفت
آرزوی ستاره بودن داشت
در خیالش به کهکشان می رفت

فکر می کرد می شود آدم
یک عقاب بلند پا باشد
فکر می کرد ظرفیت دارد،
عاشق مردم و خدا باشد

دخترک....بگذریم احمق بود
شایدم...نه! دچار بیماری
مثلأ یک هراس مزمن داشت
مثلأ یک جنون ادواری

آخرش را ولی نمی دانید
که کجا رفت و با خودش چی کرد
دوستانش همیشه می گفتند
آخه او چطور قاطی کرد؟

آخرش را درست فهمیدید
قاطی ازدحام مردم شد
بین انباری از محبت و عشق
مثل یک دانه سبک گم شد

با خودش عهد کرد بر گردد
به همان روزهای بارانی
به همان خنده های از ته دل
به همان حال و روز انسانی

با خودش عهد کرد...
بگذاریدباقی اش را خدا رقم بزند
آفتاب و ستاره بود و زمین!!!
دخترک رفت تا قدم بزند...

 


نويسنده: محمد رحیمی مورخ: چهارشنبه 27 شهریور1387 در ساعت: 20:46
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir